تبليغاتX
تنهای را دوست دارم

تنهای را دوست دارم

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم  دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  | 

  

از این سفره ی سرد و خالی از این سر پناه خیالی نجاتم بده نجام بده

از این خواب عاشق کش من از این فکره های نباید

نجاتم بده نجاتم بده

از این لحظه ی کشنده

نجاتم بده نجاتم بده

نباید بزاریم ستاره بمیره نباید دل شادی ما بگیره

نباید که این ترس دوری بریزه همین وحشت از تو مردن" عزیزه

همین نم نم غم کنار تو خوبه چه خالی چه پر مثل شعر نو خوبه

جهان با تو لبریز رنگه" کنار تو آوارگی هم قشنگه

از این سفره ی سرد و خالی از این سر پناه خیالی نجاتم بده نجام بده

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  | 

 

 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را

 پهن كرده بود؛فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو

مي‌كردند و هول مي‌زدندو بيشتر مي‌خواستند.توي بساطش همه چيز بود: غرور،

 حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.

بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند وبعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان ر

 مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.شيطان مي‌خنديدو دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به

 هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تفكنم.انگار ذهنم را خواند. موذيانه

خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهنكرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.

 نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان

دور من جمع شده‌اند.جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آوردو گفت‌: البته تو با اينها

فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد.اينها ساده‌اندو گرسنه

. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.از شيطان بدم مي‌آمدحرف‌هايش اما شيرين بود گذاشتم

كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم

به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگربود. دورازچشم شيطان آن را برداشتم

و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد.

 بگذار يك بار هم او فريب بخورد.به خانه آمدم و دركوچك جعبه عبادت را باز كردم

. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق

 ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبودفهميدم كه آن را

كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.تمام راه رادويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه

خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي

 سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.آن وقت

 نشستم و هاي هاي گريه كردم اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم

 تا بي‌دلي‌ام رابا خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را

.و همان‌جا بي‌اختيار بهسجده افتادم و زمين را بوسيدم.

 به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

.همين..../ !!!!!! يا حق

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  | 

 

 

پایان عشق

در این روزهای مرگبار ، در این شب ، آری چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟ و از چه بگویم ؟ از اینکه در این برزخ ، در این بیچارگی محض ، در این سرگردانی بی پایان ، در این آوارگی های حسرت بار ، من تنهای تنها هستم و خسته تر از همیشه . نه راه پیشی در مقابل دارم  و نه راه پسی پشت سر . نه پای ایستادن دارم و نه قادر به رفتن هستم . مانده ام در کوره راه زندگی ، مانده ام در سختیهای روزگار . مانده ام بی کس تر از همیشه ..... مانده ام بی پناه تر از هر وقت . امشب فریادهای دلم شکسته و نمی توانم در گوش کسی بخوانم .

وقتی ندای آرامبخش تو سکوت کلبه حزین قلبم را می شکست ، وقتی که نگاه های گرم تو به روح خسته من احساساتم را نوازش می داد ، وقتی که با صداقت و پاکی جزء جزء وجودم ، تو را می پرستیدم ، هیچ وقت نمی دانستم که اینگونه دلم را زیر پاهایت خواهی شکست . دلی که در تمام این مدت بازیچه دستانت بود .....

دلم آنقدر گرفته است که می خواهم به اندازه هزار قرن گریه کنم . می خواهم حرف بزنم . حس می کنم جایی از قلبم سوراخ شده است . خسته از تو نیستم . می خواهم نباشم . می خواهم هیچ وقت نباشم . این دلم آنقدر درد در خودش دارد که نمی دانم از کدام یک بنویسم .

من مدیون همه قطرات اشکم هستم که بیهوده و به پاس بی اعتمادی به ناکسان بر زمین ریخته شد . من مدیون قلبم هستم که به ناروا تپید . من مدیون همه اعضای بدنم هستم که به لرزش و دلواپسی انداختمشان . دلم پر از غصه است و تاری دیدگان مجال اشک را گرفته ، نوبت به نوشتن نمی دهد . بیایید و مرگ دلم را تماشا کنید . بیایید و گریه ی مرا جشن بگیرید .

آخر ای دنیا من چه کاری کردم که اینقدر روحم را عذاب می دهی ؟ چه قانونی از طبیعت را زیر پای نهادم که مرا اینگونه به باد ملامت می نهی ؟ مرگ بر تو . مرگ . آری گناه من از بی گناهی ست . آری گناه من این است که دروغ به بنده خدا نمی گویم و صداقتم را به تاراج نمی گذارم .

من خسته از همه چیز و همه کس به غرور دیگران می خندم که چه به ناروا دلم را به بازی می گیرند . عشق در میان ما مرده است ، و چیزی که مرده باشد ، دیگر به درد هیچ کس نمی خورد . تو هم بیا مرگ لحظه های مرا جشن بگیرد ، که روز به روز با قلبی ناآرام در ورای سکوت می شکنم .

آنچنان دلتنگم که می خواهم فقط سکوت کنم . سکوت . سکوت . سکوت . و می خواهم از این سکوت در تنهایی غم خویش بمیرم ... آری اینگونه بمیرم ........

 

این هم درد این دل ساده پس از 15۶ روز  تنهایی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  | 

 

دلم هوای نوشتن کرده بود امروز

باد و بارانی بود اندرون دلم

و صدای چند کلاغ و جير جيرک

کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن

خب ...  اين از اين تو که رفتی ومن را تنها گذاشتی اما تنها نيستم!!                                                                               
برای که بنويسم حالا
 
 
تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برایش ؟

يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر می دارد

پر شدم از شوق برای نوشتن

دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ نوشتم
 

سلام محبوب من ...

 

چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی

صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی بينشان آدم حالی به حالی
می شود
هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد

خورشيد هم ناز می کند مثل خودت
 
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش.

تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی

معشوق صبور من ...

می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب ,می آيی به پيشم

دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد

رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح

 منتظرم کسی بيايد که ببيند چقدر تو هستی و برود

 


و بگويد کسی نيايد .

معبود من ...

اگر ديدی روز کسی در کنارم بود

خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با خود داشته که رهايش نکردم

مگر نه اينکه تو در زيبايی ها يی

گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  | 

 

                                                                        

اشک ها و درد ها رنگها و باز هم رنگها .. اما این روح جوان هنوز پا بر جاست . خداوندا ببین که بنده کوچکت هنوز بر پاهای خود استوار است ... پروردگارا ...  جوانه نوپای گل امید ... سخت کار میکند حتی در این بیابان بی آب و علف ... چون تو می خواهی ! چون تو آب و خورشیدش می شوی ...  تو  برایش دست میزنی و او مست و ترانه خوان همچنان می آید ...می آید و می آید .

او که آنشب به اشکهایش میخندید تو نبودی ...

بی رحمی افکار  و طوفان وحشت آینده ... و گل تنهای امید که برهنه و تنها به امید روز آفتاب در آغوش کولاک میخندید ... تو برایش دست میزدی تا از پا نیفتد ...

 و او که به خنده هایش هم خندید تو نبودی .

 خدایا تو پناه گل امیدی تونگهبان خنده ها و اشکهایش و مهربان ترین در تمام لحظه هایش .... تو در صحرای سوزانش شبنم تازه عشقی .. تو تنها قرص سیمین در این شبهای تاریک اشکی... خداوندا... یاد تو  نسیم مهراست  سرشار از نوید آزادی....

اکنون  گل امید برای دل ترانه تو میخواند ....

 خداوندا او که به عاشقانه هایش هم می خندد تو نیستی .

او می خندد تا ریشه هایش بلرزد .... خدایا تو پناه گل امید باش در این خنده بازار تلخ !  

ما آدمها همیشه میترسیم و همیشه هم امیدواریم... اما وقتی که به طرف خدا میریم فقط  پیروزیه ... شکستی در کار نیست !....

 فقط یه نکته:

 (( یکی هست که همیشه ما رو میترسونه و به آرمانهای ما میخنده تا ما خودمونو تحقیر کنیم و خودمونو به خنده اون ببازیم ))

باید مواظب این یکی باشیم .

اگه کسی به اشک هامون خندید همونه ... اگه روزی واسه خدا عاشقانه ای گفتیم و کسی خندید همونه .. و اگه روزی به لبخند شوقمون کسی خندید همونه ! مواظبش باشیم !

چون اگه تشخیصش بدیم حقیر و در مانده میشه و خدا از ما فقط همین یه کارو می خواد ! که کار سختیه و آسونم هست !  

خدا میگه :

 

 

 

پره بغضم ،پره بارون، پره از توشه ی دردم
توی دفترچه ی شعرم دنبال چشات می گردم


من مسافرم تو جاده باید از تن تو رد شدم
اونقدر گمت کنم تا جای پاهاتو بلد شم 

                           
هنوزم در انتظارم هنوزم یه بیقرارم
مثل ابری که اسیره از غم چشات می بارم
                

 

 

 
تو غزل غزل ترانه توی فصل نا امیدی
تو شب سرد شکستن تو به داد من رسیدی


توی دفترچه ی شعرم دنبال چشات می گردم
من مسافرم تو جاده باید از تن تو رد شد

 

اونقدر گمت کنم تا جای پاهاتو بلد شم
هنوزم در انتظارم هنوزم یه بیقرارم

 


مثل ابری که اسیره از غم چشات می بارم
پره بغضم ،پره بارون، پره از توشه ی دردم

            

توی دفترچه ی شعرم دنبال چشات می گردم 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  | 

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  | 

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  | 

 مهتاب شبهای رویایی من ، شبهای تار و بی پایان مرا با کلامت و وجودت

 روشنی بخشیدی و

 اینک رو به افول گذارده ای . زندگی من بدون وجود تو فقط یک سراب

 است ، سراب ... 

من هرگز تحمل شنیدن نوای جدایی را ندارم . به خدا سوگندت می دهم که

 اگر عزم جدایی کردی

 این راز را هر چه سریعتر آشکار کن تا شاید بتوانم درد دل خود را التیام

بخشم 

مگذار چون یوسف گمگشته همچنان در وادی عشق بی پایان تو سرگردان 

بمانم . آرزو داشتم تو با آن لب خندانت که نمونه ای از عشق تو بود و با نگاه

 پر امیدت که نمونه ای از پاکی قلبت

 بود ، شعله ی درخشان آتش عشق مرا که از دلم بر می خاست ، بر دل

 بنشانی وبرای ابد حفظ

 کنی تا حرارت عشق من مانع نفوذ عشق دیگران گردد

اما واقعیت زندگی من همین است .فرصتی نیست . دیگر خیلی دیر است .

خیلی دیر

اما همیشه می خواستم بدانی در رویاهایم برایت زنگی ساخته بودم که فقط و

 فقط تو لایق آن بودی!!!

  حتی با هجوم طوفان سکوت و نیستی در زندگی من ، هرگز ذره ای از

عشق بی پایان من نسبت

 به تو کاسته نشده است . برای اولین و آخرین بار می گویم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  | 

 

بگذار هر روز دلیلی باشد در دست

بگذار هر روز عشقی باشد در دل

بگذار هر روز دلیلی باشد برای زندگی

امشب هم فراموش کرد مثل همه ی شبهایی که پشت پنجره

او را به انتظار می نشستم و او نمی آمد

آه... صبح نزدیک است

صدای خنده ی مستانه اش آمد اما پنجره ام دیگر هرگز گشوده نخواهد شد

چرا که دیگر از این پنجره ها که انتظارم را به تمسخر می گیرند

بیزارم

خوش باش که من عمریست به شنیدن خنده ی سرخوش و مستا نه ات

به نگاه دزدانه از پس پنجره دلخوشم

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

رنگها رنگ دگر میگیرند عشقها میمیرند

و فقط " خاطره هاست " که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده

به جا می ماند

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  | 

 ای عشوهگاه من                 

                       شکست دل مغرورمن            حادثه رفتن تو بو د

               مهم نبود غرورمن         مهم نبود شکستنم            به پای تونشستنم 

                      مهم توبودی عشق من             نه قصه ی دل بستنم

 جای تو تو آغوش منه                                                  این مبنیه دوست داشتنه

  رفتی وخاطرات تو    قلبمو آتیش میزنه    اشکام به وقت رفتنت    عذاب تلخ باختنت

                   ارزششو داشت عشق من                معجزه ی شناختنت

                     مهم نبود دل سوختنم                         دوراز تو پرپرزدنم

                        به افتخارعشق تو                        میگم که بازنده منم

         من بی تویه نا تمومم   من بی تو یه نیمه جونم    من بی تو یه بی نشونم

         من بی تو روبه جنونم    دور ازتو نذار بمونم         

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  | 

دیدمیش از دور که می رفت

اشک سردی تو چشاش بود

                                        اون نمی خواست بره اما...

                                        زنجیره اجبار به اش بود

                                                                         می شنیدم هق هقش رو

                                                                         که می گفت تا فردا بدرود

 

لحظه های تلخ بود اما

دل من منتظرش بود

                                      به سلامت ای همه کس

                                     می دونم که بر می گردی

                                                                        میدونم دلت همین جاست

                                                                         از دلم سفر نکردی

 

خیلی زود رفت لب جاده

اما من اونو می دیدم

                                   خداحافظ گفتنش رو

                                    خیلی روشن می شنیدم

                                                                        چند قدم مونده به بودن

                                                                         ذره ای نزدیک تر از من

 

سره وعوه مون نشستن

تشنه ی به  تو رسیدن

                                   بغض سردم نعره می زد

                                   خداحافظ عشق رویااااااااا

                                                                         می مونم تا بربگردی

                                                                           روی نیمکت لب دریاااااااا

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  | 

«مریم حیدرزاده در آئینه ای شعر»

بعد دیدار تو:»

 

تو مثل راز پائیزی و من رنگ زمســــــــــــــتانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب، نمیدانم

 

تو دریای ترینـــی، آبی و آرام و بی پایان

و من موج گرفتاری، اسیر دست طوفانم

 

تو مثل آسمان مهربان و آبی و شفاف

و من در آرزوی قطــره های پاک بارانم

 

نمیدانم چی باید کرد با این روح آشـــــــــــفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

 

تو مثل مرز احساس قشنگ و دورونامعلوم

و من در حسرت دیدار چشمت روبه پایانم

 

تو مثـــــــل مرهمی بر بال بیجان کبوتر ها

و من هم یک کبوتر تشنه ای باران درمانم

 

بمان یکشــــــــــــب کنار لحظه های بیقرار من

ببین با تو چی رویائیست رنگ شوق چشمانم

 

تو فکر خواب گلهای که یک شب باد ویران کرد

و من خواب تورا می بینم و لبخـــــــــند پنهانم

 

تمام آرزو هایم زمانی ســـــــــــــــــــــبز میگردد

که تو یک شب بگویی، دوستم داری تو، میدانم

 

غروب آخر شـــــــــعرم پراز آرامش دریاست

و من امشب قسم خوردم ترا هرگز نرنجانم

 

 

عاطفه تنهاست بین آدمها:»

 

چقدر فاصله اینجاست بین آدم ها

چقدر عاطفه تنهاست بین آدمها                  کسی بحال شقایق دلش نمیسوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

 

زمهربانی دلها دگر سراغی نیست

چقدر قحطی رویاست بین آدم ها                کسی به نیت دلها دعا نمیخواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

 

غریب گشتن احساس درد سنگینیست

و زندگی چی غم افزاست بین آدم ها          

 

چی ماجزای عجیبیست این تپیدن دل

و اهل عشق چه رسواست بین آدمها

 

و کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم

نیاز و مهر و تمناست بین آدمها                               به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها

 

چشمانت:»

 

هوا تر است برنگ هوای چشمانت

دوباره فال گرفتم برای چشـــمانت

 

            بگو چوقت دلم را زیاد خواهــــــــــی برد؟

            اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت

 

                        دلم مسافرتنهای شهر شـــب بوهاست

                        کهمانده در عطش کوچه های چشمانت

           

            تو هیچ وقت پس از صــبر من نمی آیی

            در انتظار، چه خالیست جای چشمانت

 

من و غروب و سکوت و شکستن و پائیز

تو و نیامدن و عشـــــوه های چشمانت

 

 

این روزا:»

 

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه

درد تمام عاشقان پای کسی نشستنه

این روزا دردعاشقان فقط غم ندیدنه

مشکل بی ستارگی یه کم ستاره چیدنه

این روزا آسمون ما پراز شکسته بالیه

جای نگاه عاشقت باز درین خانه خالیه

این روزا کار آدما دلای پاکه بردنه

بعدش اورا گرفتنو به دیگری سپردنه

این روزا کار آدما در انتظار گذاشتنه

ساده ترین بهانه اش از هم خبرنداشتنه

این روزا سهم عاشقان حسرت و بی وفائیه

جرم تمام شان فقط نداشتن دارائیه

 

این روزا فرش کوچه ها در حسرت یک عابره

هرجا یکی منتظر ورود یک مســـــــــــــــافره

 

این روزا هیچ مســـــــافری برنمیگردد  بخانه

چشمان خسته تا ابد به درب بســته  میمانه

 

این روزا قصه ها همش قصه دل سوزاندنه

خلاصه ای حرف همه پر زدن و نماندنه

این روزا جرم عاشقان شهر دل را فروختنه

چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه

این روزا اشک ما فقط چاره ای بی قرارئیه

تنها پناه آدما عکسای یادگارییه

این روزا دوستای خوبم مرا فراموش میکنن

دلای پاک و ساده را فدای مردم میکنن

این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره

کمتر می بینی کسی را که تا ابد منتظره

 

 

 

 

 

گلهای سرخ عاطفه:»

 

امشب هوای ساحل روحم چه بی ریاست

رویای او غم از دل من پاک کرده است

اندوه دوری از تپش یک نگاه ناز

دل را به رسم عاطفه نمناک کرده است

 

            رفتی و کوچه های غریبانه ای زمان

            دریک سکوت خسته و معصوم مانده اند

            گلهای سرخ عاطفه هم بی حضور تو           

            در گرد باد حادثه مظلوم مانده است

                       

                        یادت بخیر دسته گلی از صداقتت

                        در لابلای شهر وجودم نشسته بود

                        دست مرا به رسم وفاسبز می فشرد

                        دستت اگر چه از غم یک عمر خسته بود

 

            عطر عبور آبی ات از کوچه باغ عشق

            گلبوته های یاد مرا ناز میکند

            نیلوفر غریب نگاهت از آسمان

            چشمان انتظار مرا باز میکند

 

نقاشی نگاه صمیمانه ات هنوز

مانده میان یاسمن آرزوی من

چشمان تو خلاصه ای اوج پرنده هاست

و قصه ایست از عطش جستجوی من

 

 

شهر عشق:»

 

برای چندمین باز ار تو گفتم، که شهر عشق تو پایان ندارد

بیادت هست زخمی بر دلم هست، که جز لبخند تو درمان ندارد

 

کنار پنجره تنهای تنها، میان هاله ای ازغم نشستم

تو آرایشگر چشمان موجی، و من زیبائیت را میپرستم

 

میان کوچه باغ سبز یادت، ترنم های سرخ آرزو بود

و در ایوان چشمت یک پرستو، همیشه بادلم در گفتگو بود

 

تو چون یک واژه ای نیلوفری رنگ، میان دفتر دل ماندگاری

اگر شهر نگاهت فرصتی داشت،

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد  |